۱۳۸۸ اسفند ۲۶, چهارشنبه

[58] - هر شروعی را پایانی ست

در یک تقسیم بندی غیر علمی و کاملا شخصی آدمها را به دسته های مختلفی تقسیم بندی می کنم که یکی از آنها مردمانی هستند که مرگ را برایشان رنجی نیست. تلخی روزگار را به روشنی تشخیص می دهند و می دانند چقدر از آرزو های خود دورند و همچنان به رویا پردازی و حرکت به سمت رویاهاشان ادامه می دهند. در این لحظه خاص، امیدوارم جزء این دسته باشم و بمانم. این بلاگ هم به انتها رسید. اینجا دیگر به روز نخواهد شد.

۱۳۸۸ اسفند ۱۵, شنبه

[57] - شعف

گویی جهان برایم هیچ چیز تازه ای ندارد. خوشحال می شوم، می خندم اما مدتهاست شگفت زده نشده ام. شعف در من رخ نداده است. نمی دانم چرا. کدامین غده در بدنم دیگر کارش را درست انجام نمی دهد؟ هر سال - هر بلاگ به اینجا می رسد. آخرین بار که حساب کردم شش سالی بود که بلاگ می نوشتم، اما وقتی کار که به اینجا می کشید درش را تخته می کردم. عجله نمی کنم. اما چیزی در گوشم می گوید به پایان این دوره از زندگی ام رسیده ام. این پست، پست آخر نیست. شاید پست یکی مانده به آخر باشد.ـ

[56] - نقد بیرحمانه و فعال خویشتن

  • چند روزی ست که مهمان محمدرضا هستم. خیلی خوب می گذرد. کش نمی آیند روزها. از دست ثانیه ها رهایی یافتن نعمت بزرگیست. قم شهری ست پوچ. خالی. نگاه مردمانش. معماری اش. چند کتاب فروشی خوب دارد که خب، این به معنی است است که اکسیژنی برای نفس کشیدن وجود دارد. مردمش اما برای اینکه ریا نشود - ریا می کنند. هر جا دوستان باشد برای من شهر خوبیست، حتی قم. سری هم به تهران خواهم زد و چند دوست را خواهم دید. خلاصه هنوز در سفرم ...
آنچه این روزها ذهن من را به خود مشغول کرده است این است که ما هر چه می کشیم از نداشتن امنیت روانی است. نگاهم وقتی به این موضوع جلب شد که روانشناسی در برنامه دو قدم مانده به صبح یه این اشاره کرد که طی تحقیقات یکی از دانشجویانش بالای هفتاد درصد کسانی که در آن جامعه آماری نظر ستجی شده، قصد مهاجرت را داشتند اعلام کردند هدفشان به دست آوردن امنیت روانی بوده است.
امنیت روانی برای من همیشه چیزی بوده که باید برایش می جنگیدم. مانند بسیاری از مردم دیگر. من امروز به خودم - به دیالوگهای روزمره ام و ذهنیاتم که نگاه می کنم می بینم که اکثر اوقات در حال توجیه کردن و دلیل تراشی برای آنچه رخ می دهد و آنچه فکر می کنم، هستم. یک دفاع بیست چهار ساعته در دادگاه افراد پیرامونم برای توضیح این مطلب که آنچه من انجام می دهم و یا به آنچه من فکر می کنم - بر خلاف آنچه آنها فکر می کنند - غیر عقلانی نیست. خاص بودن گویی جرم است. باید لباس را طوری پوشید که به چشم نیاید. راه رفتن و کتاب خواندن و موزیک گوش دادن و همه چیز.
در مقابل و مشکل بعدی اگر به این نتیجه برسیم که آنچه انجام می دهیم همواره درست است این است توجیه گر درونی اعمال خود باشیم. این مرز ظریفی دارد و آن مرز حفظ حریم شخصی و گول زدن خودمان است. نقد - بیرحمانه ی - فعال خویشتن فرایندیست بی وقفه، سخت و فرسایشی، که بسیاری زحمت آنرا به خود نمی دهند و می گذراند اتفاقات و رویدادها هر کجا می خواهد آنها را با خود ببرد. عیبی نیست. قصدم کلی گویی و برچسب زدن نیست. فقط می خواهم یاد آوری کنم که اشتباه و رفتار احمقانه - از نگاه دیگران - جزو حقوق هر فردیست که اگر نقد فعال خویشتن نباشد هزینه های سنگینی دارد.
پ.ن: من بسته به آگاهی های خودم می توانم خودم را نقد کنم. دوستان نزدیک کمک بسیار خوبی در این زمینه و خارج شدن برا این دایره ی بسته هستند. حداقل برای من.

۱۳۸۸ اسفند ۱۰, دوشنبه

[55] - مطالب پراکنده

  • ننوشتن مانند کار نکردن همیشه برایم رنج آور بوده است. این مدت که نبودم همچنان که از فواصل بین پست هایم بر می آید در دوران رکود بوده ام و البته هستم. این فاصله ی بین پستها برای بسیاری از بلاگها عادی است. فکر می کنم اگر خواننده بلاگ هستید باید به این فاصله ها عادت کنید و امیدوارم این پست را تا آخر بخوانید.
    این چند روز یک سری خبر بد رسید که البته هشت ماهی می شود که به رنج و درد به صورت کامل تمام وقت عادت کرده ام. اولی اش حکم زندان یکی از همسایگان بلاگ نویس بود که هشت ماهی گویا برایش بریده اند - اصلاحش همین است!؟ - و من بسیار متاسف شدم. نمی دانم در حکمش چه نوشتند و جرمش را چه اعلام کردند اما فکر می کنم تمام این حکم ها را که خلاصه کنی می رسی به جرم "فعالیت سیاسی". که من واقعا معنی اش را نمی فهمم. آن هم در مورد علیرضا که در حال تحصیل در رشته ی علوم سیاسی است.
    دومی توقیف کتاب شعری بود که منتظر دیدنش بودم. به سرنوشت بسیاری از کتب دیگر در آمد. خود کتاب به درک. چه کسی جواب سرخوردگی فعالان فرهنگی مملکت را می دهد؟

برویم سر اصل مطلب. در دوران پس از انتخابات شاهد چندین نکته بودم که مایلم حاشیه ای هر چند کوچک بر آنها بنویسم.
مرگ تخصص گرایی
- تا قبل از انتخابات، همان تقریبا یک ماهی که تجمعات شکل گرفته بود و حامیان مشغول تبلیغات بودند - به ویژه طرفداران جناب آقای موسوی - همه نوع قشری را می توانستیم ببینیم. دانشجو - کارمند - هنرمند و غیره. خوب جوانها بیشتر بودند ولی مشخصا تعداد کمی از آنها فعالیت حرفه ای سیاسی داشتند تا قبل از انتخابات. بعد از انتخابات که در جریانش هستید که چه بانبولی در آوردند و ماجرایی که به سادگی قابل حل بود را کش دادند و هنوز معلوم نیست به کجا خواهد رسید. اینجا بود که پدیده ای ظاهر شد؛ یک ارزشی پدیدار شد و آن هم این بود که باید مثل قبل از انتخابات تمام وقت و انرژی را گذاشت روی همین مسائل. به نظرم نکته ای که اینجا فراموش می شود مرگ تخصص گرایی است. یعنی من بین هم سن و سالهای خودم می شناسم کسانی را که کلا اهدافشان را ول کرده اند و چسبیده اند به تفسیر اخبار اینکه فلانی چه گفت و چه شد. پیگیری اخبار بسیار خوب است اما تا چه حد. حد این ماجرا کجاست؟ می شود آینده را تعطیل کرد؟ بنده به شخصا مطالعات شخصی ام پیرامون این ماجرا نیست. یعنی الآن شروع کرده ام به خواندن فلسفه هنر. خوب کنارش پیگیر اخبار هم هستم. آن بنده خدایی که رشته اش برق است یا مثلا گرافیک یا عمران که نمی شود تمام وقتش را بگذارد روی این مسائل. پس تخصص اش چه می شود؟ این است که بیست سال دیگر پدیده ای خواهیم داشت به اسم مهندس و دکتر ماستکی! مدرک دارند اما تخصص ندارند. آدمهای خوبی هستند اما بیشتر از اینکه از رشته اشان سر در بیاورند از تاریخ تحولات سیاسی معاصر سر رشته دارند. یک مرزی است بین کسی که فعال سیاسی است با کسی که پیگیر حوادث است و حساسیت دارد نسبت به محیطی که در آن زندگی می کنند.
تحلیل های روزانه
- بعد از انتخابات تحلیل های زیادی پیرامون آنچه در حال شکل گرفتن هست نوشته شد. نکته ای که به ذهنم می رسد این است که نباید یک تحلیل را هر چه قدر هم نویسنده اش معتبر باشد صد در صد دقیق و علمی دانست. چون پارامترهای اصلی این ماجرا که آینده اش چه خواهد شد هنوز مجهول است. اردوگاه طرفداران دولت و اتاق فکرشان معلوم نیست چه در سر دارند و چیزهایی که در مورد هاشمی گفته می شود و اینکه چه خوابی برای آینده دیده است از حدث و گمان فرا تر نمی رود. در این حال باید هر روز چشم به اخبار و تحلیل ها داشت. ولی این نکته را هیچ موقع به خصوص در مورد تحلیل های شخصی و روزانه ی به اصلاح کوچه بازاری در نظر داشت که هیچ کس نمی داند چه رخ خواهد داد.

۱۳۸۸ بهمن ۲۳, جمعه

[54] - فرایند تهی شدن


این چند روزی که ولایت خودمان هستم اصلا روزهای خوبی نیستند. نه می رسم که پست بدهم. نه می رسم که کتاب بخوانم و بدتر از همه به کارهایم هم نرسیدم و فیلمم روی هواست تا عید که دستی به دست روی زندگی ام بکشم. کتاب زبان خریده ام که شروع کنم به خواندن. پست هایم تبدیل شده اند به درد دلهای ساده و خواندنشان هیچ سودی برای خوانندگان ندارد. خلاصه روزگاری خوبی نیست. این کتاب آخری هم شده است دردسر اضافه. تمام نمی شود لامصب. کتابم که تمام نمی شود، خوب که پیش نمی رود می شود بلای جانم. به خصوص که کلی کتاب خوب نخوانده دارم.
بلاگ محمدرضا فیلتر شده است و وقت ورود همان صفحه ای را نشان می دهد که تقاضا دارد اگر اشتباهی در فیلترینگ رخ داده ایمیل بزنیم به ایمیل فلان. یک عدد 2 گذاشته است جلوی اسم بلاگش، همچنان می نویسد. ای آقا ما که در کل زندگیمان غیر مجاز نفس کشیدیم این هم روش.
خوب نیست. اوضاع روحی ام اصلا خوب نیست. جالب است که هیچ کس نمی فهمد. اطرافیانم از دیالوگهای روزمره نمی فهمند که روحم روز به روز در حال خالی شدن است. تهی شدن. مثل یک فرایند است. یک چیزی که از تو آدم را می خورد. مثل انگلی که از درون جسم میزبان تغذیه می کند. میزبان نمی داند چه مرگش است فقط می داند که "درد" دارد.

۱۳۸۸ بهمن ۱۸, یکشنبه

[53] - عزیز من!

  • فکر می کنم در طول این چندین سال بلاگ نویسی برای بار اول است که خودم را مجبور نمی کنم پست بنویسم. این روزها کمتر دل و دماغ این را دارم که مطلبی بنویسم. چه بنویسم؟ از کجا بنویسم؟ آن چه بر ما می گذرد جانسوز است. دقدقه ی این روزهایم این است که 22 بهمن سکویی شود به پرتاب به دیکتاتوری. کاری جز نگرانی از دستم بر نمی آید.

برویم سر اصل مطلب. چند روزی است که دوست دوران راهنمایی و دبیرستانم را باز یافته ام. 3-4 سالی می شود از آخرین دیدارمان بلکه بیشتر. چیزی در شخصیت جدیدش یافته ام که پیش از این در بسیاری دیگر دیده بودم: اینکه بدون آشنایی و صمیمیت "عزیزم" خطابم کنند. یا به اسمم یک کلمه ی "جون" بچسبانند. مسئله ی اصلی اینجاست که وقتی طرف به من که عزیزش نیستم می گوید عزیزم به آنکه دوستش دارد چه می گوید. می گوید عزیزم؟ این چه راهی است آخر؟ چرا همه چیز را می شود پشت یک عزیزم پنهان کرد؟ این روزها فکر می کنم صراحتم بعضی ها را می آزارد. فکر می کنم مردم اطرافم ید طولایی در به گه کشیدن کلمات دارد. هنوز و هرروز دارم سعی می کنم لغات را در معنی واقعی ای که امروز و در دوران ما دارند استفاده کنم. برای من گفتن کلمه ی " عزیزم" به این معنی است که طرف مقابل عزیزم است. عزیز من!*

*:عزیز من، نام کتاب شعری از احمد رضا احمدی است که توصیه می کنم بخوانیدش.

۱۳۸۸ دی ۳۰, چهارشنبه

[52] - نادیده گرفتن فعال وضع موجود

آنچه که در چشم انداز کوتاه مدت آینده وجود دارد را می توان در چند کلمه خلاصه کرد: سرکوب و حکومت نظامی - جنگ داخلی - جنگ خارجی - هرج و مرج و آشوب ناشی از فروپاشی اقتصادی - سقوط حکومت. اینها می توانند در حالات مختلف روی دهند. پیش فرضی این پیش بینی تسلیم نشدن حکومت به تغییرات اساسی و اصلاح خود است و باز این گزینه ی آخر هم در صورتی خواهد بود که مردم - که اکنون بیش از هر زمان دیگری خشمگین هستند - تن به این تغییرات کوچکتر از خواسته هایشان بدهند. و این نکته را هم باید یاد آوری کنم که به نظر من عقب نشینی این افراطیون از قدرت چیزی به شدت بعید به نظر می رسد زیرا ما در هفت ماه گذشته شاهد بودیم که این جماعت چگونه پل های پشت سر خودشان را خراب می کردند - و همچنان می کنند -. و با وجود همه اینها، این روزها به پدیده ی بر می خورم که سخت تعجب مرا بر می انگیزد و آن نادیده گرفتن فعال وضع موجود است. یکی از دوستانم آتلیه گرافیک و عکاسی حرفه ای خود را در دست افتتاح دارد، دیگر دوستم دو ماهی است که آموزشگاه هنرهای تجسمی باز کرده و کلی خرج افتاده؛ خود من دارم برای کنکور سال آینده برنامه ریزی می کنم و در فکر تدوین فیلم در دست ساخت و نوشتن فیلمنامه و غیره هستم. همه ی اینها خوب است. باور کنید بسیار خوشحال شدم از شنیدن خبر راه افتادن آتلیه دوستم. اما... اما فکر می کنم به اینکه این واقعا پدیده ی جالب و با مزه ای است. که انگار هیچ اتفاقی در حال افتادن نیست. نا خودآگاه یا خود آگاه من عده ای را - که خودم هم جزوشان هستم - می بینم که دارند برای آینده ای بسیار مبهم و بسیار خطیر برنامه ریزی می کنند بدون اینکه شرایط موجود در جامعه را در تصمیم گیری هایشان دخالت دهند...

پ.ن: باید سیاه نمایی وضع موجود را ببخشید اما من نسبت به آن چیزی که پس از خاتمه یافتن این اتفاقات انتظارمان را می کشد، زیاد خوش بین نیستم.

۱۳۸۸ دی ۲۷, یکشنبه

[51] - فراموشی

من خیلی زود می بخشم. زود فراموش می کنم. انگار مثلا طرف آن حرفها را نزده یا آن کارها را نکرده. شدیدترین درگیری ام با یکی از دوستان نزدیکم، بیشتر از شش ماه طول نکشید. بقیه درگیری ها طی یکی دو هفته - حداکثر - رفع می شوند. فکر می کنم به خاطر همین است که نظرم این روزها بیشتر روی صلح است. روی امتیاز گرفتن و آرام پیش رفتن. امتیاز گرفتن در بلند مدت. انگار که توی خیابان روی مردم اسلحه نکشیده اند. و ندا و سهراب و بسیاری دیگر را نکشتند و انگار که سابقه ی جنایاتشان را پیش از خرداد هشتاد و هشت فراموش کرده باشم. نمی دانم. این روزها فکر می کنم که نمی دانم چه چیز درست است. صلح یا جنگ؟ که البته همیشه هزینه جنگ و آشوب بالا بوده است و من به خودم که فکر می کنم - می بینم حالا که ماندنی هستم اینجا بهتر که در صلح باشم تا جنگ. ولی باز جنایات اینها جلوی چشمم می آیند. به این فکر می کنم این خیلی ساده انگارانه است که حس کنیم اینها یک شبه تغییر کرده اند قصد امتیاز دادن دارند. منتظرم تا 22 بهمن تا ببینم تصمیم مردم چیست. چشم به مقالات و تحلیل ها دارم و امیدوارم مردم بهترین تصمیم را بگیرند. افسرگی و بی عملی این روزها را اضافه کنید به همه ی اینها.

پ.ن: پست قبلی اصلاح شد.

۱۳۸۸ دی ۲۶, شنبه

[50] - عشق و کارخانه ی رویا سازی

عشق، پیچیده ترین موضوعی است که تا به حال به آن برخورده ام. نمی دانم می شود با تجهیزات آزمایشگاهی و اندازه گیری هورمون های مختلف فهمید که طرف عاشق شده است یا نه. احتمالا می شود. اما این مشکل من را حل نمی کند. من جدیدا خیلی محافظه کار شده ام. شاید به خاطر این است که سخت با این موضوع برخورد می کنم. چندین بار می خواستم رابطه ای را شروع کنم اما نکردم. نه اینکه خجالت بکشم؛ فکر می کنم به آینده ماجرا. اینکه اگر نشد، چه ضربه روحی ای به من و طرف مقابل می خورد. اینکه تا کجا می شود پیش رفت. نمی دانم. کلا روابط زندگی من کمی پیچیده است.

در باب فهمدین اینکه عشق چیست. با مرور کردن رویاهای عشقی (بخوانید جنسی) خودم و صحبت کردن و زندگی کردن با پسران هم سن و سال خودم و درک کردن معیارهایشان به این نتیجه رسیدم که ما، همه ی ما به جز کسانی که متوجه این نکته شده اند و می شناسمشان؛ تحت تاثیر آن چیزی هستیم که من آن را رویای عشق هالیوودی می نامم. معتقدم فیلمها به ما یاد می دهند که چگونه عاشق شویم، چگونه عشق بازی کنیم و اصولا چه چیز را عشق بنامیم. نه اینکه یک طرفه باشد، این رویاها روی فیلمها تاثیر می گذارند و فیلمها روی رویاها. دو طرفه است. اما در نهایت معتقدم که طرف تاثیر گذار تر این ماجرا رسانه است. تاکید می کنم به خصوص سینما. هر فیلم مفاهیم کپسول شده ای است که در یک وعده ی دوساعته مفاهیم اساسی زندگی را تعریف می کند. اینکه عشق چیست - آدم خوش بخت کیست - زن زیبا چه شکلی است - چیزهایی شبیه این. مثلا در همین سینمای خودمان من فیلم فارسی را همینگونه تعریف می کنم. به خودم و اطرافیانم که نگاه می کنم می بینم چقدر - شاید نسل ما - رویاهایش شبیه این فیلم ها است. به راستی که « کارخانه ی رویا سازی» بهترین اسم برای هالیوود و بقیه فیلمهایی است که از فرمول هالیوود استفاده می کنند.

بعد در زندگی روزمره من به تناوب به افرادی بر می خورم که از شکست عشقی برایم می گویند. اینکه روزهای نخست همه چیز خوب بوده است - درست مثل فیلم ها - و بعد روابط شکلشان را عوض می کنند. به جدایی می انجامند و اینکه این وسط یک قشر زد زن به وجود می آید. یک عده شروع می کنند به برداشت جنسی داشتن از جنس مونث و به قول دوستی مثل دولت نهم دنبال پروژه های کوتاه مدت و زودبازده می روند. و هیچ وقت فکر نمی کنند که شاید زاویه دید اشتباه است.

می گویند مانکن ها همیشه باید وزنشان را کمتر از حد عادی نگه دارند. زیبا هستند از نظر عموم اما نرمال نیستند. عشق هم یک همچین چیزی است. به نظر من نوع هالیوودی اش به شدت نا پایدار است. حداقل می توانم این را در مدیوم فرهنگ خودمان بگویم. البته این نوع بحث ها نیز به تحقیقات جامعه شناسی دارد که خب، از توان من خارج است. پس به نظر من این عشق، هر چه که هست نمی تواند در لحظه به وجود بیاید و پایدار بماند. می شود گفت که در روابط موازی به وجود می آید. چیزی که در خارج از مرزهای این کشور دیده می شود. اینطوری نیست که من یهو یکی که از خیابان رد می شود را ببینم و عاشقش شوم. فکر می کنم مشکل ما این است که فیلمهایی را می بینیم که برای ما ساخته نشده اند و در ذهنمان به خودمان ارجاعش می دهیم.

من این بند آخر را حذف کردم - موضوع را خیلی شخصی می کند. حرف من بیشتر روی بقیه بندهاست ملت به این یکی گیر می دهند.

۱۳۸۸ دی ۱۸, جمعه

[49] - شرح این آتش جان سوز نتوان گفت !

عجب روزگاری. حوصله ی نوشتن یک کامنت را هم ندارم چه برسد به پست. قصد نوشتن پستی در باب اینکه چه کسانی از عصبانیت مردم سود می برند را داشتم که با این حال روحی بعید است بتوانم بنویسم. احتمالا خودتان می توانید از همین چند سطر حدث بزنید که شدیدا افسرده ام. این افسردگی - شاید سر خوردگی - را با این حجم، دفعه ی اولیست که تجربه می کنم. معمولا و در بیشتر اوقات سرم توی لاک خودم است. کلا در بهترین حالت هم از جمع فاصله می گیرم اما این اوضاع روحی چیز عجیبی است تا به حال تجربه اش نکرده بودم.دوست دارم بنویسم اما نمی شود نوشت. نه که نشود: من نمی توانم، قدرت قلمم کفاف اینهمه درد را ندارد. می خواهم کسی باشد که پیشش گریه کنم بلکه کمی آرام گرفتم. از درون میسوزم انگار. نیست کسی !

پ.ن: نگاه مهندس موسوی یا این پست قرابت معنایی دارد.

۱۳۸۸ دی ۱۳, یکشنبه

[48] - رنج

هیچ کلمه ای به اندازه ی «رنج» لایق آن نیست که نشان دهنده ی همه ی آن چیزی باشد که بر ما گذشته است. می نویسم و می دانم شاید این نوشته هم پست نشود. مثل چند مورد قبلی. این روزها در مقابل هر پستی که می نویسم چندین پست نمی نویسم. اوضاع احوالم اصلا خوب نیست. دارم به این فکر می کنم که چند مدت دیگر می شود اینجا را با این شرایط تحمل کرد. راه فرار کدام است؟ چه می شود کرد؟ خسته ام از اینکه هر دفعه تا گودر بالا بیاید استرس داشته باشم که نکند شروع شده باشد. نکند باز اکران تازه ی فیلم "بازی قتل عام" در کوچه و خیابان باشد.
می نویسم. شاید یک روزی. شاید، شاید. اگر کسی در آینده دور دید این مطلب را به این فکر کند که ما در گذشته چه کشیده ایم.

ایران - 13 دی ماه 1388 - ساعت 6 و 54 دقیقه به وقت تهران

۱۳۸۸ دی ۸, سه‌شنبه

[47] - برای ثبت در تاریخ

عکس شماره ی یک / دویچه وله :
من یکی جایی باید ارادت خودم را به خبر گزاری دویچه وله بیان می کردم. فکر کم الآن وقت مناسبی باشد. لحن خبرهایش، اینکه کامل است، را دوست دارم. صحبت با کارشناسانش منطقی ست و سوالهای به جایی می پرسد. یادم می آید آن سوالی که در اویل شروع درگیری ها از یکی از کارشناسان مخابرات پرسیده بود کارمان را راه انداخت و خیالمان را راحت کرد که اینها حتی موبایل خاموش را هم می توانند شنود کنند! عکس پایین نشان دهنده آمار شیر کردن های من در سی روز گذشته است. منبع: گودر! ضمنا لینک های این سایت بدون نیاز به فیلترشکن باز می شود.

عکس شماره ی دو / جماران :

خوب است اینها در تاریخ ثبت می شود. قیافه ی این سگهای هار تا ابد در ذهن تاریخ خواهد ماند. همین خودش کلی است.

عکس شماره ی سه / عاشورا :

بدون شرح - من جدیدا با این "ثبت در تاریخ" خیلی ارتباط برقرار کرده ام. این عکس هم باشد برای ثبت در تاریخ!

عکس شماره ی چهار / چرا؟ :

چرا. به قول دوستی خوب اینهایی که داری ازشان دفاع می کنید اگر ولشان کنید دوباره می افتد به جان ملت. می زنند، می کشند، تازه پولش را هم می گیرند. انقدر بزنیدشان که بروند برای دوستانشان تعریف کنند. وفتی می آیند به خیابان دست و دلشان بلرزد. من خودم شخصا اگر سرباز هم بودم نمی رفتم. سر پیچی می کردم. نمی ارزد به زدن مردم. من دادگاه نظامی را ترجیح می دهم.

۱۳۸۸ دی ۲, چهارشنبه

[46] - دلتنگی بی پایان است

- مدتی که نمی نوشتم، به سختی گذشت. وسط آنهمه سر و صدایی که توی رسانه هایشان بابت پاره کردن عکس فلانی راه انداختند، من نگران آینده بودم. هر شب که تبلیغات وسیع تر می شد زنگ می زدم به دوستان در تهران که اگر خلاصه شهر به هم ریخت بیایید اینجا، نزدیک است! دستم به نوشتن نمی رفت. آنقدر استرس بالا بود که اگر چیزی می نوشتم چیزی به جز فحش رکیک از آن بر نمی آمد. بعد از شکست مفتضحانه اشان در آن مقدمه چینی که من یکی نمی توانستم پیش بینی اش کنم، اوضاع بر وقف مراد بود که خبر فوت آیت الله را شنیدم. مرگش هم فرصت بود. با مرگش هم زد توی گوش این جماعت. انصافا مردم سنگ تمام گذاشتند و من، امروز که به پشت سر که نگاه می کنم، خوشحالم. سال 2009 سال بدی بود یا خوب را نمی دانم. اما اگر به آنچه در این سال شروع شد نگاه کنیم، فکر می کنم سال خوبی بود. حداقل فراتر از انتظار من بود. البته این پست به مناسبت پایان سال نیست زیرا سال ما هنوز باقی است و هنوز ماجراها پیش خواهد آمد!

.

- چند روزی است که دارم به این فکر می کنم که ذاتا کولی هستم. نمی توانم یک جا دوام بیاورم. دوست دارم در سفر باشم. حس ترک کردن و رفتن و ادامه دادن - و نه ماندن و ساختن - من را در خلسه فرو می برد. برای همین است که عاشق سفرهای کوتاه و پیش بینی نشده هستم. فکر می کنم این ماجرا را در بلاگ نویسی هم می شود پیدا کرد. بلاگ قبلی ام که خیلی هم خوب بود از همه چیزش راضی بودم و بهترین بلاگی بود که تا به حال داشتم را به زور به 100 پست رساندم. الآن هم دائم به این فکر می کنم که یک بلاگ تخصصی راه بیندازم و درباره ی هنر و سینما بنویسم. اگر اسمی دارید برای پیشنهاد کردن، ممنون می شوم ذکر کنید.

.

- حس بدی است اینکه آدم بخواهد یک نفر را دلداری دهد اما نتواند. دلیلش پیچیده است. اما من اکنون از رنج کشیدن دوستی ناراحتم که فکر می کنم لیاقت زندگی بهتر از اینها را دارد. دوست داشتم به او یک خانه ی بزرگ کنار دریاچه با یک قفسه ی بزرگ کتاب و بی نهایت پول هدیه کنم تا فقط بخواند و بنویسد. بهترین آرزو ها را برایش دارم. نه فقط برای او بلکه برای تمام دوستانم. یکی از سر گرمی هایم همیشه همین است که در خیالاتم به دوستانم فکر می کنم و در ذهن مشکلاتشان را یکی یکی حل شده می بینم و حس می کنم در اوج هستند. گاهی هم از همین نوع فکر ها درباره ی خودم می کنم. گاهی هم درباره ی کشورم ...

.

- دلتنگی بی پایان است. حتی اگر تمام سیگارهای جهان را هم بکشم باز هم دلتنگی بی پایان است. حتی اگر تمام روز آفتابی یا ابری باشد. حتی اگر ثروت مند ترین مرد دنیا باشم. باز دلتنگی بی پایان است ...

۱۳۸۸ آذر ۲۰, جمعه

[45] - جامعه شناسی هنر نوشته ی ژان دو وینیو

جامعه شناسی هنر* ژان دو وینیو شامل بسیاری از نکته هایی است که دقدقه ی این روزهای من است: ارتباط میان هنر و علوم انسانی و چگونگی پیوند میان هنرمند، اثر هنری و مخاطب. بخش کوتاهی از کتاب را برای نوشتن در بلاگم انتخاب کردم که بسیار مورد توجهم واقع شد و با آن هم رای هستم:
... بدترین بلایی که ممکن است بر سر فعالیت هنری بیاید این است که سر در درون خود فرو کند، از خود تغذیه کند و خود را به تباهی بکشد یا بر آنچه مایه ی نابودی آن است دامن بزند. در این صورت، هنرمند در نوعی محیط بسته و محصور زندگی می کند، همانگونه که سرخپوستان آمریکا می کنند. زبان چنین هنرمندی، زبان یک گروه بسته است که هدف عمده اش خدمت به تصویری است که خود از برتری و انزوای خودش ساخته است. این وسیله برای دفاع از خود در برابر زندگی واقعی و پاسداری از ارزشهای خودی در برابر خطر است. البته گاهی در دوران هرج و مرج اجتماعی یا سلطه ی نظامی، این انزواجویی به هنرمندان اجازه می دهد که بذرهای خلاقیت را از نابودی برهانند، همانگونه که در چین در زمان هجوم منچوری دیده شد. ... (صفحه ی 94)
* جامعه شناسی هنر / ژان دو وینیو / ترجمه ی مهدی سحابی / نشر مرکز / چاپ سوم 1386 / 178 صفحه / 2500 تومان

۱۳۸۸ آذر ۱۶, دوشنبه

[44] - TEHRAN

پنجشنبه - جمعه - شنبه و یکشنبه تا ساعت شش بعد از ظهر تهران بودم. همانطور که از پست قبلی بر می آید با تردید بسیار این سفر کوتاه را شروع کردم. ابتدا به دیدن امید رفتم. از آنچه به نظرم می رسید چاق تر و مهربان تر بود. پیتزا خوردیم و درباره ی این روزها و آینده ، سینما و تاتر صحبت کردیم. تقریبا شش ساعتی طول کشید. شب به خانه ی دوست سربازم رفتم که قول داده بودم در طول سفرم در خانه اش مهمانش باشم تا کمی حرف بزنیم و دلتنگی اش کمتر شود. در آن خانه 5 نفر زندگی می کنند و البته قابل ذکر است که این خانه اصلا بزرگ نیست و دوست من مجبور است که با هم شهری هایش کنار بیاید. در میان هم خانه ای های دوستم دو نفر از طرفداران دولت به چشم می خوردند که یکی بسیجی باتوم به دست و دیگری از انصار بود. که اولی درباره ی دومی می گفت که تندرو است و من نمی توانم با این آدم کنار بیایم، خودتان حسابش را بکنید. از اتفاقاتی که در این چند روز در خانه گذشت عبور می کنم چون فکر می کنم بتوانید محتوای گفتگو ها را در ذهنتان تجسم کنید. در این مدت فیلم کتاب قانون را دیدم و چند قسمت از فیلمم را در تهران فیلم برداری کردم که فیلمم را از بن بست رهانید و توانستم آنچه می خواهم را در تهران بیابم. چند کتاب هم از کتابسرای نیک خریدم با مشخصات زیر:

1) سینما و سینما گران (مجموعه مقالات) / گزیده مقالات مجله ی رودکی (1350 - 1357) / لوئیس فورزدل - جون روزنگن فورزدل - رودلف آرنهایم - حسن فیاد - لوئیس جانه تی - احمد ضابطی جهرمی - آکیرا کوروساوا - پری صفا - جوزف ال.اندرسن - دافالدریچی - بهزاد عشقی - مهشید امیرشاهی - فریدون معزی مقدم - جمشید اکرمی - جان باکستر - جان جیلت - تک گالگر - نورمن سوالو - ساتیا جیت رای - سیاوش صفا / ترجمه: جمشید اکرمی - حسن فیاد - پری صفا - شاهرخ نیک بین - پرویز شفا / وازرت فرهنگ و ارشاد اسلامی، سازمان چاپ و انتشارات / چاپ دوم: زمستان 1386 / قیمت 2800 تومان

2) ساختارگرایی، نشانه شناسی سینما - به انضمام « صورت و معنا در سینمای نوین ایران » / گردآورنده: بیل نیکولز / مقالاتی از: اومبرتو اکو - پیر پائولو پازولینی - رونالد ابرامسون - کریستین متز - پیتر ولن - ایو دولارو - سام ردی - بیل نیکولز و نویسندگان کایه دو سینما / ترجمه: علاءالدین طباطبایی / نشر هرمس / چاپ دوم: 1385 / نشر هرمس / قیمت 3000 تومان

3) وودی آلن ( کتاب کوچک کارگردانان ) / مارتین فیتزجرالد / ترجمه: مژگان محمد / کتاب آوند دانش / چاپ اول: 1383 / 187 صفحه / قیمت 2000 تومان

۱۳۸۸ آذر ۱۱, چهارشنبه

[43] - شرح حال

اینجا شدیدا باران می بارد. دیروز - امروز و به قول یاهو ودر فردا هم خواهد آمد. نشسته ام روی تخت، لپ تاپم که الان مشغول تایپ کردن هستم، جلویم باز است. یک مهتابی هم بیشتر روشن نکرده ام تا از این نور روز ابری حداکثر استفاده را ببرم. گویا امروز روز دراز کشیدن، کتاب خواندن و موزیک های تکراری گوش دادن و خوابیدن است. منتظرم نتایج فستیوال را بدهند. تقریبا می شود گفت یک سال است که منتظر این روز هستم و الآن که به آن روز رسیدم چک کردن گودرم را به چک کردن سایت فستیوال ترجیح می دهم. قبلا فکر می کردم اگر فیلممان پذیرفته شود از خوشحالی سرم را به سقف می کوبم. فکر می کنم حس شگفت زده شدن را کم کم دارم از دست می دهم. البته واقعیتش این است که کمی استرس دارم، در حد استرس وقتی که آدم غذایش سر گاز است و دارد با این تلفن های سیمی صحبت می کند. انتظار چندانی ندارم. یعنی منتظر راه یافتن به فستیوال مذکور نیستم.

قرار بود فردا بروم تهران. برای دیدن چند دوست و ادامه ی فیلم برداری فیلم جدیدم. اما الان که آب و هوا را نگاه کردم دیدم تهران احتمالا طی روزهای آینده برفی خواهد شد. من هم که از برف متنفرم، آن هم در شهر غریب با یک دوربین و سه پایه که باید همه جا همراه خودم ببرم. هنوز تصمیم قطعی نگرفتم. شاید ماندم خانه، چند روزی کتاب خواندم و بعضی از کارهای دانشگاه را انجام دادم.

تا چه پیش آید.

۱۳۸۸ آذر ۴, چهارشنبه

[42] - فول تاچ محبوب

امروز برای اولین بار عاشق شدم

در اینکه این عشق حقیقی است واقعا شک ندارم

و این از آن متن ها نیست که بخواهد شما را سر کار بگذارد

همین الآن رک و راست می گویم

یک گوشی موبایل است

ارزان

فول تاچ

دوربینش هم بد نیست

می توانم در حالی که سوار تاکسی هستم

به اینترنت وصل بشم و

گودرم را بخوانم

فکر می کنم من در واقع عاشق گودرم

نه آن گوشی مذکور

پایان شعر /

پ.ن: گودر = گوگل ریدر، نوعی سرویس گوگل است.

۱۳۸۸ آبان ۳۰, شنبه

[41] - هنر مخاطب بودن

اولین نکته و به نظرم مهم ترین نکته در درک یک اثری هنری این است که بدانیم درک یک اثر هنری نیاز به داشتن سواد خاص خود می باشد و این یک دانش ذاتی نیست. هیچکس نمی تواند بدون درگیر بودن با سبکهای نقاشی و دانستن حداقل اطلاعاتی از هنر و تاریخ هنر از یک تابلوی آبستره و یا کوبیسم لذت ببرد. شاید هم باشند اما ما اینجا درباره ی پدیده ها صحبت نمی کنیم. به همین دلیل است که همواره تابلوهای باب راسی مورد توجه بوده اند. من ارزش باب راس را پایین نمی آورم. ولی قصد دارم به این بپردازم که چرا مادرم کارهای موندریان را نمی فهمد و نقاشی های طبقه ی منهای دو زیست خاور* را تحسین می کند.

در اصل موضوعی که می خواهم مطرح کنم این است که مخاطب هنر بودن مانند هنرمند بود و منتقد هنری بودن نیازمند درکی از هنر است. هنگامی که با یک اثر هنری رو به رو می شویم که به نظر مضحک می آید و یا نا شناخته، می توان تصمیم گرفت که قدمی در جهت درک هنرمندش برداشت. دقیقا این مانند این است که شما به یک موزه ی ماشینهای چاپ قدیمی می روید و اگر چیزی از ماشین چاپ ندانید از دیدن آنها لذت نخواهید برد. من اینجا بیشتر روی سخنم با هنرهای بصری است هر چند این نوشته را درباره ی بقیه تقسیم بندی های هنری نیز صادق می دانم.

این نوعی مکاشفه است. کشف هنر مورد علاقه، خود نوعی هنر است. هنر فن بودن. هنر طرفدار بودن. این آن چیزی است که جهان مدرن به ما هدیه کرده است. تجربه کردن. خواندن. لذت بردن. شما برای اینکه از خوردن غذا لذت ببرید ابتدا باید بدانید قاشق را چگونه به دست بگیرید سپس باید بفهمید که قاشق را در کدام سوراخ بدنتان جا کنید و جویدن و قورت دادن را بیاموزید.

فرایند لذت بردن از یک اثر هنری یک همچین چیزی است. هنر نیز مانند مخاطب دارای طیف گسترده ای است. این دو در یک بازی شگفت انگیز همدیگر را می یابند. قرار نیست همه از همه ی نقاشی ها و همه ی هنرمندان خوششان بیاید و طرفدار همشان باشند. اما وقتی بتوانند درک کنند که مارک روتکو با مستطیل های بزرگ و رنگیش اش چگونه می تواند شگفت زده اشان کند هرچند اگر طرفدار سر سخت رافائل باشند، می توانند کار روتکو را تحسین کنند.

معرفی هنرمند ها به جامعه هم وظیفه ی خود هنرمند ها و هم منتقدان هنر است. این میان قشری وجود دارند که هر روز صفحه ی فرهنگ و هنر روزنامه را می خوانند، بدون آنکه فرمهای ناب هنری دققه ی هر روزشان باشد و یا یادشان برود دو ساعت بعد با دندان پزشک قرار ملاقات دارند.

برای درک یک اثر هنری خود نیازی نداریم هنرمند باشیم و یا منتقد هنری. کافی سالانه کمی از وقت خود را در جهت پیدا کردن هنرهایی بدهیم که دوست داریم. به نظر من لذت کشف یک نقاش جدید یا یک گروه موسیقی جدید را نمی شود با هر لذتی مقایسه کرد.

و کلام آخر اینکه اینهایی که ذکر شد نظر شخصی ام بود.

و این یکی واقعا کلام آخر است: اگر به هر دلیلی که به من ارتباطی ندارد، تصمیم گرفتید که هنر را حرفه ای دنبال نکنید و گاه به گاه و تصادفی به سراغش بروید. اگر روزی اثر هنری ای دیدید که برای شما متعارف نیامد، یک لحظه در ذهن مرور کنید که در دنیا چیزهایی هست که من نمی فهمم و درک نمی کنم. به نظرم از هنر مورد علاقه شما انقدر در دنیا باشد که بتوانید آن یکی را که درکش نکردید، فراموش کنید.

*در مشهد، میدان تقی آباد (شریعتی) مجتمع تجاری ای هست به نام زیست خاور. در طبقه ی منهای دو آن نقاشی های ارزان قیمت و با طرحهای عامه پسند می فروشند.

پ.ن: بحث تفکیک و ارزش گذاری آثار هنری در این بحث نمی گنجید.

پ.ن: اینجا شدیدا باران می بارد. امیدوارم به زودی متوقف شود. حداقل تا فردا صبح که کلاس دارم.

۱۳۸۸ آبان ۲۸, پنجشنبه

[40] - تقدیم به کسی که مک دونالد رو اختراع کرد

{ اول از همه باید بگم که این یک شعره. پس وقت خود را بابت این موضوع که به من ثابت کنین که این شعر نیست یا اینکه شعر رو برام تعریف کنین، تلف نکنین. این یک شعره؛ چون من می گم }

همیشه دوست داشتم در مکانی عجیب و غیر قابل پیش بینی

کاری رو انجام بدم که به فکر هیچ کس نرسیده

مثلا از یک شعبه ی مک دونالد در تورنتو یه همبرگر بیست دلاری بخرم،

بعد یه جوری بزارم یخ بزنه و برگردم ایران

و برم توی یه روستای کوچیک وسط مازندران

بعد بزارم یخش باز شه و بخورمش

اما اگه این هواپیما ها کمی تندتر می رفتن

تا من مجبور نبودم بزارم ساندویچ یخ بزنه

خیلی بهتر بود.

من همبرگر رو گرم دوست دارم.

پ.ن: مک دونالد همبرگر بیست دلاری داره یا نه؟

۱۳۸۸ آبان ۲۶, سه‌شنبه

[39] - پستی برای احمدرضا احمدی

از کتاب « عزیز من » ، صفحه ی شصت و دو

زنده ماندن

اگر می پنداری عمرمان به پایان است

گلدان های شمعدانی روی ایوان را

آب بده

ساعت حرکت قطارها را

فراموش کن

پندار و مذهب و رویا

عطر گل های رازقی را

به بادهای لجام گسیخته بسپار

این تحمل درد دندان را

برای دو و سه روز

زنده ماندن

رها کن

به خیابان بیا

نگاه کن چگونه

لبخند دختران دم بخت

ذوب می شود

و بر پیراهن آنان جاری می شود

دیگر نه اشک مدد است

دیگر نه خنده مدد است.

اگر می پنداری عمر ما

به پایان است

چرا بطری های آب را

در یخچال نهادی

چرا به تلفن های انباشته از سکه

خیره شدی

و به کودک امید

زنده ماندن در زمین را دادی

چرا

به خاطر هر رویای نا تمام

در خانه ماندی

پرده ها را شستی، آویختی

خواب پرندگانی را دیدی

که به عدم رهسپار بودند

ریل های راه آهن را

به کتابچه ی مشق کودک

رهسپار کردی

به تو قوت قلب می دهم

که مرگ آسان تر

از نوشیدن یک فنجان قهوه

در باران است

اکنون از پنجره خیابان را

نگاه کردم

باران می بارد.

پ.ن: در اعتماد امروز خواندم که احمدی را به علت تب و لرز بستری کرده اند. آن طور که از لحن خبر پیدا بود، ماجرا زیاد جدی نیست. امیدوارم چنین باشد.