- فکر می کنم در طول این چندین سال بلاگ نویسی برای بار اول است که خودم را مجبور نمی کنم پست بنویسم. این روزها کمتر دل و دماغ این را دارم که مطلبی بنویسم. چه بنویسم؟ از کجا بنویسم؟ آن چه بر ما می گذرد جانسوز است. دقدقه ی این روزهایم این است که 22 بهمن سکویی شود به پرتاب به دیکتاتوری. کاری جز نگرانی از دستم بر نمی آید.
برویم سر اصل مطلب. چند روزی است که دوست دوران راهنمایی و دبیرستانم را باز یافته ام. 3-4 سالی می شود از آخرین دیدارمان بلکه بیشتر. چیزی در شخصیت جدیدش یافته ام که پیش از این در بسیاری دیگر دیده بودم: اینکه بدون آشنایی و صمیمیت "عزیزم" خطابم کنند. یا به اسمم یک کلمه ی "جون" بچسبانند. مسئله ی اصلی اینجاست که وقتی طرف به من که عزیزش نیستم می گوید عزیزم به آنکه دوستش دارد چه می گوید. می گوید عزیزم؟ این چه راهی است آخر؟ چرا همه چیز را می شود پشت یک عزیزم پنهان کرد؟ این روزها فکر می کنم صراحتم بعضی ها را می آزارد. فکر می کنم مردم اطرافم ید طولایی در به گه کشیدن کلمات دارد. هنوز و هرروز دارم سعی می کنم لغات را در معنی واقعی ای که امروز و در دوران ما دارند استفاده کنم. برای من گفتن کلمه ی " عزیزم" به این معنی است که طرف مقابل عزیزم است. عزیز من!*
*:عزیز من، نام کتاب شعری از احمد رضا احمدی است که توصیه می کنم بخوانیدش.



