۱۳۸۸ دی ۲, چهارشنبه

[46] - دلتنگی بی پایان است

- مدتی که نمی نوشتم، به سختی گذشت. وسط آنهمه سر و صدایی که توی رسانه هایشان بابت پاره کردن عکس فلانی راه انداختند، من نگران آینده بودم. هر شب که تبلیغات وسیع تر می شد زنگ می زدم به دوستان در تهران که اگر خلاصه شهر به هم ریخت بیایید اینجا، نزدیک است! دستم به نوشتن نمی رفت. آنقدر استرس بالا بود که اگر چیزی می نوشتم چیزی به جز فحش رکیک از آن بر نمی آمد. بعد از شکست مفتضحانه اشان در آن مقدمه چینی که من یکی نمی توانستم پیش بینی اش کنم، اوضاع بر وقف مراد بود که خبر فوت آیت الله را شنیدم. مرگش هم فرصت بود. با مرگش هم زد توی گوش این جماعت. انصافا مردم سنگ تمام گذاشتند و من، امروز که به پشت سر که نگاه می کنم، خوشحالم. سال 2009 سال بدی بود یا خوب را نمی دانم. اما اگر به آنچه در این سال شروع شد نگاه کنیم، فکر می کنم سال خوبی بود. حداقل فراتر از انتظار من بود. البته این پست به مناسبت پایان سال نیست زیرا سال ما هنوز باقی است و هنوز ماجراها پیش خواهد آمد!

.

- چند روزی است که دارم به این فکر می کنم که ذاتا کولی هستم. نمی توانم یک جا دوام بیاورم. دوست دارم در سفر باشم. حس ترک کردن و رفتن و ادامه دادن - و نه ماندن و ساختن - من را در خلسه فرو می برد. برای همین است که عاشق سفرهای کوتاه و پیش بینی نشده هستم. فکر می کنم این ماجرا را در بلاگ نویسی هم می شود پیدا کرد. بلاگ قبلی ام که خیلی هم خوب بود از همه چیزش راضی بودم و بهترین بلاگی بود که تا به حال داشتم را به زور به 100 پست رساندم. الآن هم دائم به این فکر می کنم که یک بلاگ تخصصی راه بیندازم و درباره ی هنر و سینما بنویسم. اگر اسمی دارید برای پیشنهاد کردن، ممنون می شوم ذکر کنید.

.

- حس بدی است اینکه آدم بخواهد یک نفر را دلداری دهد اما نتواند. دلیلش پیچیده است. اما من اکنون از رنج کشیدن دوستی ناراحتم که فکر می کنم لیاقت زندگی بهتر از اینها را دارد. دوست داشتم به او یک خانه ی بزرگ کنار دریاچه با یک قفسه ی بزرگ کتاب و بی نهایت پول هدیه کنم تا فقط بخواند و بنویسد. بهترین آرزو ها را برایش دارم. نه فقط برای او بلکه برای تمام دوستانم. یکی از سر گرمی هایم همیشه همین است که در خیالاتم به دوستانم فکر می کنم و در ذهن مشکلاتشان را یکی یکی حل شده می بینم و حس می کنم در اوج هستند. گاهی هم از همین نوع فکر ها درباره ی خودم می کنم. گاهی هم درباره ی کشورم ...

.

- دلتنگی بی پایان است. حتی اگر تمام سیگارهای جهان را هم بکشم باز هم دلتنگی بی پایان است. حتی اگر تمام روز آفتابی یا ابری باشد. حتی اگر ثروت مند ترین مرد دنیا باشم. باز دلتنگی بی پایان است ...

4 comments:

Mohammad Reza گفت...

* عکس اون خونه رو توی گوگل ریدر دیدم. خودت شیرش کرده بودی. وصف العیش نصف العیش
* وقتی مدتی ست از رنج می نویسم معلوم سات خودم گرفتار رنجم. ممنون از همدردیت. خیلی خیلی ممنون. در سطور پایانی خودت هم فهمیدی که میراث ما همیشه رنج و دلتنگی ست. کاش می شد نوشت. لامصب! نوشتنی نیست.

امید گفت...

1. سلام بر کوبریک جوان ... خوب شد که برگشتی ... دلمون جدا تنگ شده بود

2. زیاد نگران آینده نباش ...اگرچه اعتقادم رو به کل حرف های سروش از دست دادم ولی به این یک جمله نامه آخرش به جد معتقدم : "ما نسل کامگاری هستیم , ما زوال استبداد دینی را جشن خواهیم گرفت "

3.در کتاب "خداحافظ گری کوپر" که خیلی دیر خواندمش , تازه فهمیدم که به این کار ما می گویند : پنهان کردن "من" در زیر رنج های غیرشخصی ... غصه خوردن برای کشته های سونامی تایلند "درد" نیست ! " درمانی" است برای فراموشی رنج های درون ! ... این راه را دوست دارم

4.برای اندکی رنج های غیرشخصی سری هم خرابات ما بزن ... چشم دشمن کور آپم !

علیرضا کیانی گفت...

ارغنون ساز فلک رهزن اهل هنر است/چون از این غصه ننالیم چرا نخروشیم

گربه ی ایرانی گفت...

من هم هر روز در بلاگ می نویسم و بعد ارسال نشده پاک می کنم!
دو اسم پیشنهادی برای وبلاگ تخصصی‌: کلاکت(این اسم رو گذاشته بودم روی مجله ی سینمایی خیالی که در مدرسه براش طراحی جلد و صفحه بندی می کردم.) و kino یا kinejo که اولی به آلمانی و دومی به اسپرانتو یعنی سینما.

ارسال یک نظر