۱۳۸۸ مهر ۹, پنجشنبه

[29] - برسد به دست مانا نیستانی

یک عده ای هستند، افراد خاصی را می گویم که گاهی وقتها وسط میدان جنگ یک لیوان آب دستت می دهند. یک چیزی که یاد آدم می ماند. مثل این بازی های کامپیوتری زمان کودکی ما. شخصیت اول یک چیزی می خورد که ما «جون» صدایش می کردیم. سگا. یادش به خیر. قهرمان بازی وقتی برش می داشت می توانست بیشتر بجنگد. دیرتر می مرد. خط زندگی اش که معمولا بالای تصویر بود، پر می شد. سبز می شد. وقت داشت حریفش را کله پا کند یا برسد آخر مرحله.

در جریان جنایات بعد از انتخابات کارتون های مانا نیستانی همین حکم را داشت - و دارد - مثل آب روی آتش است. وقتی آدم می خواهد داد بزند، بگوید آنچه را که نمی توان گفت. وقتی خسته می نشستم پای گودر تا اخبار بد جدید را مرور کنم. همین کارتون های مانا نیستانی و بقیه دوستان فعال در پرشین کارتون بود که نفسم را تازه می کرد. همان یک لیوان آب وسط جنگ. برسد به دست مانا نیستانی، بداند سپاس گذار قلمش هستم.

پ.ن: پرشین کارتون، نیک آهنگ کوثر و امثالهم جای خود دارند. ولی شرمنده این پست فقط مخصوص جناب مانا نیستانی بود.

5 comments:

ناشناس گفت...

گاهی هنرمندان نقش یک منجی و گاهی یک آرام بخش قوی رو بازی می کنن. نگاه تیزبینانه ی یک هنرمند در شرایط بحرانی از یک زاویه ی دید کاملا غیرمنتظره و جدید می تونه روحی تازه در اندیشه ی مردمی بدمه که خسته اند از این زاویه ی دید.

راستی بازی دیشب چند چند شد؟؟؟

علیرضا کیانی گفت...

با درود.
1- کامنت من در پست قبلی تنها یک مزاح بود که اصلا خود من هیچ وقت نتوانسته ام حرف فروید را حرف آخر بدانم که اصلا به حرف آخر اعتقاد ندارم و اصلا هم نمی دانستم جناب محمدرضا عصبانی می شوند ازاین مزاح معمولی. عذرخواهم.
2- جناب علیرضا حیف است که هنرمند باشید و در وبلاگتان کم به هنر بپردازید. پست هایی از این دست را بیشتر کنید.

Mohammad Reza گفت...

یکی به آقای کیانی بگه من اصولا با عصبانیت رابطه ای ندارم!
شوخی کردم. شما دو تا علیرضاهای عزیز رو خیلی دوست دارم

یه نقطه‌ای گفت...

قلمش سبز ! و همینطور قلم تو !

محسن صالحی گفت...

درود بر مانانیستانی.

ارسال یک نظر