۱۳۸۸ دی ۱۳, یکشنبه

[48] - رنج

هیچ کلمه ای به اندازه ی «رنج» لایق آن نیست که نشان دهنده ی همه ی آن چیزی باشد که بر ما گذشته است. می نویسم و می دانم شاید این نوشته هم پست نشود. مثل چند مورد قبلی. این روزها در مقابل هر پستی که می نویسم چندین پست نمی نویسم. اوضاع احوالم اصلا خوب نیست. دارم به این فکر می کنم که چند مدت دیگر می شود اینجا را با این شرایط تحمل کرد. راه فرار کدام است؟ چه می شود کرد؟ خسته ام از اینکه هر دفعه تا گودر بالا بیاید استرس داشته باشم که نکند شروع شده باشد. نکند باز اکران تازه ی فیلم "بازی قتل عام" در کوچه و خیابان باشد.
می نویسم. شاید یک روزی. شاید، شاید. اگر کسی در آینده دور دید این مطلب را به این فکر کند که ما در گذشته چه کشیده ایم.

ایران - 13 دی ماه 1388 - ساعت 6 و 54 دقیقه به وقت تهران

3 comments:

Mohammad Reza گفت...

نوشتن یعنی به اشتراک گذاشتن درد خود با خوانندگان
اورهان پاموک

lمریم گفت...

فرق این روز ها با اوایل انقلاب و اوایل جنگ اینه که تو میتونی جنایت ها رو ببینی و فر یاد بزنی. در اون زمان مادران .فرزندانشونو به حکم . محارب بودن. منافق بودن . میکشتند و پول فشنگشونو میگرفتند. یادمه چطور مادر من حتی نمی تونست بر سر قبری که قبر نبود گریه کند. و اشکاشو می ریخت توی دهانهای باز شده و آماده زمین .

Mostafa گفت...

اگه به راهی که داری میری اعتقاد کامل داشته باشی ... می دونی که یه روز میاد که باید پیروزی رو جشن بگیری ...
پس از الان بساط شادی رو جمع کن که صبح نزدیک است ...

ارسال یک نظر